ساعت 4.30 دقیقه ی صبح است.صبح روز شنبه 19 آبان .
مثل همیشه آماده حرکت به سوی دانشگاهمان در قزوین هستیم. با یاران همراهمان. اتوبوس نمی آید. دیر شده است .فقط یک کلاس داریم. ریاضی، با استادی خشک که برای 1 دقیقه تاخیر غیبت گذار خوبی می شود. تصمیم کبری می گیریم.به اتفاق هم سوار بر خودروی سواری چالوس می شویم. 3 نفر بودیم (من – سعید – محسن ) به اضافه ی یک مسافر دیگر. به یاری خدا راه می افتیم. دیگر خبری از قزوین در برنامه ی امروزمان نیست. به یاد روزهای نوجوانی مان راهی شمال می شویم. ولی اینبار بطور غیر قابل پیش بینی راهی شده ایم.
ساعت 5.15 دقیقه بالاخره از تهران ، میدان آزادی حرکت می کنیم. خیلی کم پیش آمده است در پاییز به دیدن شکوه دریا برویم. بدون ماشین هم سخت است ولی سختی اش را به جام می خریم و از پلیس راه عبور می کنیم. هوا تاریک است و جاده ی همیشه جاودان چالوس ساکت و خلوت. راننده مهستی فقید گذاشته است برایمان ، ناخودآگاه یا خودآگاه به استقبال غم دوری یاور همیشگی سفرهای شمال مان می رویم. علی محمدی ، دوست ترین دوستی که بارها با او به شمال سفر کردیم و دوستی را فریاد زدیم. سعید می گوید : "احمد ، این سفر بدون علی صفایی ندارد" اشک را در چشمانش می بینم ، علی نزدیک ترین دوستش بود. محسن نیز تایید می کند. خواب به چشمانمان فرو نمی رود. انگار فقط آمده ایم جاده را در پاییز بینیم.
راننده از خلوتی جاده جاده استفاده می کند و با سرعت بسیاری مسیر را طی می کند. فکر کنم او چشم بسته هم بتواند این جاده را طی کند چراکه مسیر همیشگی اش است و بسیار مسلط است.
در خود فرو رفته ام ... ساعت نزدیک 6 صبح است . هوا هنوز تاریک...
وقتی اولین پیچ وحشت چالوس را پشت سر گذاشتیم یاد لنت های خودروی محسن می افتم. محسن در آن سفر بسیار لذتبخش با خودرویش عذابمان داد ! انگا بوی لنت هایش را حس می کنم...محسن یادت هست ؟ این همان پیچ وحشتی است که نزدیک بود یکبار با سرعت 90 کیلومتر بر ساعت وارد یک اتوبوس شویم ! محسن لبخند تلخی می زند.
سعید از راننده تقاضا می کند ابی بگذارد و راننده هم اجابت می کند. فریاد همیشگی آقای صدا طنین انداز می شود : "به تو من می رسم از این شب نیلوفری...به تو می رسم من از این راه خاکستری.."
سایعت 6.15 دقیقه صبح است.یعنی یک ساعت از شروع حرکت ما گذشته است و ما بطور شگفت انگیزی از تهران دور شده ایم. تابلوی راهنمایی به سمت "همه جا" را می بینیم و می زنیم زیر خنده. آخر یکبار به آنجا رفتیم و چیزی نیافتیم و برایمان "هیچ جا" شد.
کمی جلوتر هم می بینیم که تابلوی "چالوس : 100 کیلومتر" آماده ی ملاحظه است !
هوا کمی روشن شده است. راننده هم کمی آرام تر.
سعید می گوید : "بچه ها ، اینجا را یادتان هست ؟ در این قهوه خانه یک قلیان شکستیم و فرار کردیم." آره. راست می گفت و چه حافظه ی جالبی داشت . مساله مربوط به 3 سال پیش بود و شادکامی ما ...
عجب هوای سردی شده است . نم باران هم می زند و شیشه را لمس می کند. راننده می گوید : "امروز از آن روزهای محشر شمال است".بعدها فهمیدیم همینطور بوده که او گفته است ...
ساعت 7 صبح می شود. هنوز 55 کیلومتر تا چالوس داریم. از راننده می خواهیم نگه دارد. کمی بدنهایمان را نرم می کنیم و دوباره در خودرو می نشینیم. "قصه ی عشق" را 5 نفری فریاد می کنیم در سکوت جاده ی چالوس که البته کمی شلوغ شده است .
سعید خوابش برده است. عجب منظره هایی نمایان می شود آن هم در پاییز. واقعا" دلچسب و تماشایی بود.غرق در مه صبحگاهی مسیر را طی می کنیم با شیشه های کاملا پایین و بدون اندکی احساس سرما.
حدود 7.30 دقیقه تصادف وحشتناکی می بینیم و سعید از خواب می پرد. به سرعت از ما درخواست می شود با مراجعه به پلیس راه تقاضای پلیس و اورژانس کنیم . پس سریع راه می افتیم و ساعت 7.40 به پلیس راه می رسیم. راننده به شدت از پلیس راه تقاضای کمک می کند و راه می افتیم. 10 دقیقه ی بعد به چالوس می رسیم.
خیلی شگفت انگیز بود. از تهران تا چالوس را در 2 ساعت و 45 دقیقه پیمودیم. 20 هزار تومان به راننده می دهیم و احساس سرما می کنیم !
به پیشنهاد من تصمیم می گیریم از چالوس تا نوشهر را پیاده برویم. پس راه می افتیم...
علی کجاست تا در این پیاده روی ها در کنارمان باشد...باز هم کمربندی مورد علاقه مان و باز هم یک پیاده روی جانانه ... هوا کمی بهتر شده و باران شدیدتر... بغض گلویم را می فشارد . انگار همین دیروز بود که هر 2و3 ماه یکبار با هم به سفر های این چنینی می رفتیم ... علی حالا کجاست ؟ اشک را در چشمان خود حس می کنم...اما مثل همیشه باران اشک هایم را در خود پنهان می کند...بسیار شگفت انگیز است...بوی خوش گیاهان ساحلی...بوی خوش ساحل که در 50 متری مان است و ما داریم در جاده ی کنارش به موازات آن حرکت می کنیم . ساحل را می بینیم...همان لحظه یکصدا فریاد "ای پرنده ی مهاجر ای پر از شهوت رفتن ..." را سر می دهیم. حالا دیگر هر سه مان گریه می کنیم. لاشه ی گرگ های مرده را می بینیم و کمی می ترسیم!
جالب است...2 ساعت پیاده پیمودیم با انواع شیطنت های کودکانه و به نوشهر رسیدیم.ساعت تقریبا" 10 صبح است. صیادان ماهی را می بینیم با دلی پر از ایمان به ساحل. ابتدا قصد داریم در نوشهر بمانیم ولی تصمیم عوض میشود. صبحانه ای می خوریم باز هم جانانه راه می افتیم...1 ساعت دیگر پیاده می رویم و ابی را فریاد می زنیم ... قصه ی عشق ، شب نلوفری ، برج – هزار و یک شب – عسل – منو ببخش عزیزم....

ما چرا اینجاییم ؟
من آمده ام ... آمده ام تا گناهانم را این باران بی پروا بشوید... دیگر نمی توانم بار این گناه را به دوش کشم. گناه بی عشقی را... پس بی مهابا در زیر باران حرکت می کنم. افسوس می خورم که چرا نباید این طبیعت شگفت انگیز را نردیک خود و برای همیشه داشته باشم؟
به به . صحنه ی زیبای کار و تلاش شیرزنان شمالی را می بینیم..با یکی از این پیرزنان ِ دل جوان سلام و علیکی می کنیم ولی راستش چیزی از زبانشیرینش نمی فهمیم. فقط فهمیدیم ما را به خانه ی خود دعوت می کند . به خانه اش وارد می شویم برای خوردن چای و یک چیزی که تا بحال نخورده بودیم ولی عجیب خوشمزه بود !
با او خداحافظی می کنیم..البته این برخورد ها واقعا برایمان دلچسب بود و پرخاطره... جای علی خالی ...
خسته شده ایم... یک قلیان می کشیم و با یک چای دیگر آماده ی سوار بر ماشین می شویم. به رویان خواهیم رفت. شهر کوچک و زیبای چسبیده به نور. جایی که امسال تابستان با این شهر عشق بازی کردیم. در رویان به کنار ساحل می رویم. باران بند آمده اما باد بسیار شدیدی ما را به داخل دریا می اندازد ! .به سختی بیرون می آییم و سعی می کنیم خشک شویم.

کنار ساحل رویان - خیابان شهرداری
از نور می گذریم و در محمود آباد زیبا ساکن می شویم البته برای مدتی کوتاه. با رفیقان دانشجویمان در آنجا خوش و بشی می کنیم و به سمت آمل می رویم. ساعت نزدیک به 12 است که به آمل ، این شهر پر از تاکسی می رسیم. سوار بر اتوبوس تهران شده و راهی تهران می شویم...تهران دود آلود.
ساعت 13.15 حرکت می کنیم و در ترافیک جاده ی هراز می مانیم. مناظر زیبا در اینجا نیز بسیار است...توفف 30 دقیقه ای داریم. اینبار دیگر خسته اما سبک به تهران می رسیم...بعد از ظهر است.ساعت 17 . عجب روزی بود...
بدون خودروی شخصی مازندران را گشتیم بدون اینکه خسته شویم...از جاده ی چالوس آمدیم و از هراز سربلند ، برگشتیم.
اما یاد علی ، این بزرگ دوست را هرگز از ذهن پاک نکردیم...
علی جان ، سرود رهایی ات را همیشه در گوش خود خواهیم شنید...
احساس سبکی خاصی می کنم...احساس می کنم بخشیده شده ام. چند ساعت بعد هم می فهمم که به راستی"بخشیده شده ام"....
شاد باشید...احمد فتاحی