این ترانه را به زودی تمام کرده ام. احساس می کنم سرتاسرش از نا امیدی در یک عشق سخن می راند و پُر می شود از خود سوزی. خود سوزی عاشقانه و شاید بازی کودکانه که بسیاری را در خود می سوزاند.
پَر پَر نشو !
پَر پَر نشو کنار ِ من
من تشنه ی نبودنم
رو کن به شهر ِ آینه
با شب بیا به دیدنم
با خود بگو از مُردنم
بگو که احساسی نداشت
از باغ ِ بی برگی چه سود ؟
وقتی سر ِ یاری نداشت
تحریر ِ این آواز ِ بد
وقتی سپردی دل به غم
چیزی به جز حسرت نبود
سردی کشیدی از شبم
بی منت ، از آه و گناه
هرگز نبودی من – شکن
در باز کن ، پرواز کن
دل از دل ِ سنگم بکن !
در سوگ ِ من پَر پَر نزن
از این من ِ خسته برو
در گیر و دار و هلهله
یا خلوت ِ پیاده رو
با خود بگو از مُردنم
بگو که احساسی نداشت
از باغ ِ بی برگی چه سود ؟
وقتی سر ِ یاری نداشت
احمد فتاحی ، فروردین 87
