تبليغاتX
وب نوشته های احمد فتاحی

وب نوشته های احمد فتاحی

نقد می کنم هرآنچه را که قابل نقد باشد حتی خودم را !

 

این ترانه را به زودی تمام کرده ام. احساس می کنم سرتاسرش از نا امیدی در یک عشق سخن می راند و پُر می شود از خود سوزی. خود سوزی عاشقانه و شاید بازی کودکانه که بسیاری را در خود می سوزاند.

پَر پَر نشو !

پَر پَر نشو کنار ِ من

من تشنه ی نبودنم

رو کن به شهر ِ آینه

با شب بیا به دیدنم

 

با خود بگو از مُردنم

بگو که احساسی نداشت

از باغ ِ بی برگی چه سود ؟

وقتی سر ِ  یاری نداشت

 

تحریر ِ این آواز ِ  بد

وقتی سپردی دل به غم

چیزی به جز حسرت نبود

سردی کشیدی از شبم

 

بی منت ، از آه و گناه

هرگز نبودی  من – شکن

در باز کن ، پرواز کن

دل از دل ِ سنگم بکن !

 

در سوگ ِ من پَر پَر نزن

از این من ِ خسته برو

در گیر و دار و هلهله

یا خلوت ِ  پیاده رو

 

با خود بگو از مُردنم

بگو که احساسی نداشت

از باغ ِ بی برگی چه سود ؟

وقتی سر ِ  یاری نداشت

 

احمد فتاحی ،  فروردین 87

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:30  توسط احمد فتاحی  |