
آخرین هفته ی تابستان هم گذشت . بی آنکه تغییری کنیم . سخت بود اما دل انگیز چراکه با دیدار یک دوست خاتمه پذیرفت . به کمک ۲ دوست و بعد از تحمل مشکلات شرکتی را ثبت کردیم تا شاید آغازی باشد بر ما و پایانی باشد بر سردی مان .
خبر بدی در ابتدای هفته شنیدم که خوشبختانه ختم به خیر شد .
چند روز پیش در خیابان می رفتم به سمت محل کار که پیرزنی را دیدم سرزنده و فعال . با یک دست گرمکن ورزشی و شاید سنی نزدیک به ۷۰ سال . بی اغراق بگویم از من بهتر می دوید و ورزش می کرد ! چنانچه مدتی را محو فعالیت ایشان کردم . جالب اینجاست همسر این پیرزن فعال نیز به او ملحق شد و به سمت پارکی در آن نزدیکی رفتند و من حیرت وار به این صحنه نگاه می کردم و کم کم نگاهم از آنها دور شد ... آنها رفتند و من ماندم و ذهنی خروشان . از اینکه می دیدم این زوج جوان دیروز و سرحال امروز اینچنین فعال هستند و من و مای جوان انقدر بی انرژی و بدون فعالیت زندگی می کنیم متعجب شدم و از خود پرسیدم : چه کسی این بلا را بر ما فرو ریخت ؟ هرکس پاسخی دارد من را آگاه کند ...
ترانه ای در پایان این پست قرار می دهم با نام "فاجعه ی سوختن" . کاری که فقط و فقط در سوگ استاد بابک بیات سروده شد و تقدیم به دلهای غمگین ابی عزیزم و استاد ایرج جنتی عطایی شد ...
-----------------------------------------
فاجعه ی سوختن !
برای : ابی و ایرج جنتی عطایی که در سوگ هم غصه شان بابک بیات ناچارند !
تو شدی مایه ی حسرت
از شروع ِ بغض ِ عادت
با نبوغ ِ عمق ِ چشمات
ثانیه شد بی صلابت
وقتی از رفتن سُرودی
تن ِ خواب ، کابوس وار شد
ازدیاد ِ سوختن ِ تو
اوج ِ یک آتش بار شد !
من به پای شادی تو
دل به یک فانوس دادم
شعله ور گشتم ز ِ غربت
مِی به اقیانوس دادم
گرمی از ساحل گرفتم
آبی از دریا خریدم
از صداقت پُل زدم من
از بهار آسان بریدم
تا شدم غمگین تر از تو
عمر ِ ساقی به سر آمد
با نبود ِ آتش ِ عشق
می و ساقی به چه آید ؟
گرمی ساحل ، فرو ریخت
آبی ِ دریا ، غمین شد
پل ِ بودن ِ من و تو
راهی ِ عمق ِ زمین شد
تو به یک فاجعه سوختی
من شدم خاکستر ِ تو
تو نوازش گر ِ غایب
من شدم چشم ِ تر تو
تو به یک فاجعه سوختی
من شدم خاکستر ِ تو
تو نوازش گر ِ غایب
من شدم چشم ِ تر تو
تهران تیرماه ۱۳۸۶
-----------------------------------------
. . . شاد باشید
