داستان کوتاه : منفی دوازده !
مثل همیشه یک نبض ِ احساسی به من می گوید بلند شو و در آینه خود را ببین. بلند می شوم و بدون توجه به ساعت خیالی ام ، با گذشته رو به رو می شوم. پی می برم به حرفی که عارفی همیشه می زد : "آینه بازگشت به گذشته است ، چه خوب باشد و چه بد " .
پاهایم سست می شود. بی اختیار در چارچوب وجودی ام سنگینی سایه ای را احساس می کنم. مثل دیروز ها که گذشت و نفهمیدم چه چیزی باعث شده این همه وقت ، خوره وار وجودم را در درون خود هضم کنم.
می خواهم ترانه ای را ادامه دهم. نمی توانم. انگار قلمم هم خود را در آینه دیده است !. سرتا پایم می لرزد. قلم از دستم می افتد و روی زمین دراز می شود ، من هم به دنبالش درست مثل انسانی که تازه جان داده باشد روی زمین شناور می شوم. آتش شومینه گرم است و با سوزش ِ وجود من ، بیشتر گر می گیرد.
به سختی می ایستم و به آینه نگاه می کنم. باراول نیست که بی اختیار می شوم ، آخرین بار هم نخواهد بود. در آینه ، قفسه ی کوچک چوبی ام پیداست که سرشار از کتابهای قدیمی من است. از "بوف کور" گرفته تا "مجموعه آثار چخوف" . بر می گردم و خیام را بر می دارم . رباعی هایش هیچ وقت عذابم نداده بود که اینبار بخواهد بدهد. به رباعی مورد علاقه ام می رسم :
"گر می نخوری طعنه مزن مستانرا ... بنیاد مکن تو حیله و دستانرا ... تو غره بدان مشو که می مینخوری ... صد لقمه خوری که می غلامست آنرا "
تمامی بدنم را می کِشم تا کمی مورد رحمت دردهایم قرار گیرم. به ساعت نگاه می کنم. 11 شب را نشان می دهد. فقط یک ساعت وقت برایم باقی مانده. باز هم مثل همیشه بی اختیار می شوم. در تمامی عمرم این صفت همیشه با من بوده و گاهی تلخ و گاهی شیرین کامم کرده است .
بی رحم می شوم ! برای آخرین بار نگاهی به آن می اندازم. شومینه همچنان می سوزد و جان من را با خود به خود می برد. نباید ساعت به 12 برسد . من نمی خواهم بازنده باشم. امشب نباید تمام شود. اینها را پیش خود می گویم و بار دیگر نگاهم را به نگاه برانگیخته اش می دوزم. بی رحم تر از قبل می شوم...
انگار در قلبم تیرچه ای را وارد کرده اند . فریاد می کشم و خاکستر شدنش را می بینم. با بی میلی تلویزیون را روشن می کنم : "فردا شما مردم غیور بار دیگر نشان خواهید داد که در صحنه هستید ... " .
تا آخرین رگواره ی بودن من می سوزد و هویت من در بی رحمی آتش ، گرفتار می شود. با بی حوصلگی ساعت را می بینم که 12 را نشان می دهد. یکی دو دقیقه کم و زیاد. خبری از خود فریبی در احساسم نمی بینم ، زیاد جستجو می کنم ولی پیدا نمی کنم. با دلهره ی عجیبی می خوابم. شومینه همچنان در سوز است ...
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوم. ساعتی که 8 صبح را نشان می دهد. دقایقی بعد ، من آسوده به محل کارم می روم.
/ تمام /
احمد فتاحی - فروردین 87
