این بار خلوتی کوچک با داستان ها و وبلاگ عباس معروفی نویسنده ی خوبمان :
تکهای از يک داستان
گفت: «بيا دعوا کنيم.»
گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!»
دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد. چشماندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لبهای غنچه شدهاش برد تا ساکت بمانم.
قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.
گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»
«از خودتان بپرسيد!»
«من؟» و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند کرد، جوری که باز دلم هری ريخت.
«مرا از دعوا نترسانيد!» و بعد گفت: «اصلاً نمیدانم سر چی میخواهيم دعوا کنيم.»
گفتم: «از خودت بپرس.»
«آره، آره، آره.»
خنديدم. و او ادامه داد: «من داشتم از نردهی کنار اسکله میپريدم. به تو گفتم نگاه کن. و تو نگاه نکردی.»
«واقعاً؟!» به فکر فرو رفتم. زن، و اينهمه احساس؟!
--------------------------------------------------
تو اگر می دانستی که چه زجری دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
از من خسته نمی پرسيدی
آه ، ای مرد چرا تنهايی !
( ایرج جنتی عطایی ، اسطوره ی همیشه حاضر زندگی ام )
عزیزان می تواند برای من همه کس باشد ، از دوست گرفته تا دشمنانی که حضورشان از صد دوست بی بخار پر رنگ تر است !!
