از کجای قصه شروع کنم ؟ از مُردن نخستین ام که مرا به شدت مغلوب کرد و از اوج به موج رساند ؟
امروز برای چند دقیقه مُردم ! چه کسی باور می کند من در میان زمین و آسمان بودم؟ تنها کسی که می داند تو هستی ، تویی که تمامی لحظاتم به تو بستگی دارد.
یک بار بی محابا می روم و تو خواهی ماند و کاغذهای پوسیده شده ی پُر شده از خط بد من !
چه کسی می داند در کجای قصه رها شدم ؟ !
۵ آذر ۸۷
