یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت ...

هنردوستان ، همه دوستش داشتند. روحش شاد
نقد می کنم هرآنچه را که قابل نقد باشد حتی خودم را !
یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت ...

هنردوستان ، همه دوستش داشتند. روحش شاد
چُرت !
تو زنگ تفريحي و من
زنگ ِ عذاب ِ مُمتدم
تو پر هياهو و صدا
من توي چُرت مُرددم !
اول ِ هر قصه ي صبح
پيوند ِ من با تو ميشه ،
شروع ِ يك عشق ِ بلند
كه آخرش وتو ميشه !
چه چُرت ِ بي رحمي مياد
سراغ ِ من ، سراغ ِ ما
كي ميدونه چند ساعت س ؟
فيلم ِ وداع ِ داغ ِ ما ؟
باز پُر ِ وحشت ميشم و
ميگم كه ايـــن توهمه
نگاه ِ تو مثـــــل ِ همه
صدات پُر از ترحمه !
من به كجا خط بكشــم
دلهره ي چشم ِ تو رو ؟
ثانيه رو پُر كــنــم و
پَر بزنم خشم ِ تو رو ؟
درينگ درينگ صداي زنگ
ميگه كه چرتُ خط بزن
عشقو نگه دار واسه بعد
شاخه ي ديدارُ بكن !
اول ِ هر قصه ي صبح
پيوند ِ من با تو ميشه ،
شروع ِ يك عشق ِ بلند
كه آخرش وتو ميشه !
16 / 4 / 87

پانزده ساله بودم كه كه عاشق فخري شدم.
فخري، تنها دختر حاج نجار، همساية قديمي ما هروقت ميخواست برود كوچه برلن كه وسايل خياطي بخرد ميآمد درِ خانة ما، بعد از كلي حرف و تعريف و خنده به مامان ميگفت: «چيزه، بانو خانم، ميخواستم ببينم آقا مجيد كاري ندارد باهاش بروم كوچه برلن. چيزه، ميخواهم زيپ و تور و خرده ريز بخرم.»
و من كه از بالاي پلهها در كمين بودم، ميپريدم پايين، آماده و دست به يراق: «سلام.»
چهرهاش مثل گل ميشكفت: «سلام آقا مجيد، اجازهات را از مامانت بگير برويم.»
به مامان نگاه ميكردم و در فضاي ترديد او، مثل لنگر ساعت ميرفتم و ميآمدم، قلبم ميكوبيد و نفسم بند ميآمد تا مامان بگويد: «خيلي خوب، برو. ولي فخري خانم كي بر ميگرديد؟»
«با خداست، تا آفتاب هست برميگرديم.»
مامان گفت: «فخري جان، يكوقت آرايشگاه مارايشگاه نبريش، چشم و گوش پسره باز ميشود.»
«وا! خدا مرگم بده، آرايشگاهم كجا بود؟»
چادر مشكياش را باز ميكرد، ميبست، و آنقدر چادرش را باز و بسته ميكرد كه من دلم ميرفت. آن روزها خيال ميكردم دارد براي من چراغ ميزند. زيرچشمي از ساق پاهاش شروع ميكردم و ميآمدم بالا، اما دامن مشكي لامذهبش دم زانوهاش ميگفت بس است ديگر. پسر خوبي باش.
و راه ميافتاديم. عاشق كوچه برلن بودم. شانه به شانة فخري در آن كوچة شاد و رنگارنگ راه ميرفتم، غرق در جمعيتي كه نه سر داشت و نه انتها، خوش بودم به دستفروشهايي كه جنس حراجشان را پهن كرده بودند و گُله به گُله آدم به سويشان خيز بر ميداشت تا ببيند چي دارند چي ندارند؛ «آهاي! سهتا پنج تومان.» و دستهاشان را جوري بههم ميكوبيدند كه انگار زندگي را در دستهاشان منگنه ميكنند. خوش بودم به لحظههاي زودگذري كه با فخري بودم. توي اتوبوس مدام با گوشهام ور ميرفت، دستي به سرم ميكشيد، و گاه دستم را توي دستهاش مشت ميكرد و تكان ميداد. گاهي هم دست من روي رانش ميماند. زيرجُلكي انگشتهام را به كار ميانداختم تا ببينم چه ميشود. كمي بالاتر ميرفتم، بالاتر، داغ ميشدم و آنوقت فخري دستم را به نرمي بر ميداشت و ميگذاشت روي ران خودم: پسر خوبي باش.
به دروازه دولت كه ميرسيديم پياده ميشديم، فخري خوش و خندان در كوچة هدايت راه ميافتاد و من به دنبالش. جلو آن ساختمان آجري كه ميرسيديم، رو به ديوار، جوري كه من هم بتوانم ببينم، ميايستاد و جورابهاي سياهش را بالا ميكشيد و در كمركش رانهاش گره ميزد. پاي راست، يك نگاه به من، پاي چپ، يك نگاه ديگر، و بعد با لبخندي رضايتمند در پهنة صورت و آن گونههاي برجسته، يك اسكناس پنج توماني توي جيبم ميگذاشت و ميگفت: «خيلي خوب، همين دور و برها چيزي براي خودت بخر تا من برگردم.»
وقتي ميرفت دلم ميگرفت و احساس غربت و تنهايي تمام وجودم را پر ميكرد. دلم براش تنگ ميشد و تنها به شوق بازگشت دوبارهاش در آن حوالي پرسه ميزدم. دقيقهها سنگين ميگذشت، مغازهها چشمم را نميگرفت، ميرفتم، ميآمدم، پا به ديوار ميايستادم، به آن خانة آجري نگاه ميكردم، و زمان كش ميآمد و فخري نميآمد. دوباره ميرفتم به ساعت ديواري بانك ملي نگاه ميكردم، هنوز يك ربع نگذشته بود. فكر ميكردم چرا ده دوازده سال از فخري كوچكترم، چرا نميتوانم باهاش عروسي كنم، و چرا بايد اجازه بدهم او برود توي يك خانة آجري غمانگيز كه از صاحبخانة بيكارهاش متنفرم. اصلاً چرا هروقت فخري از آن خانه بيرون ميآيد، يك سبيلوي موبلند از پنجره سرك ميكشد تا فخري را چند بار وادار كند كه برگردد و دست تكان بدهد و بگويد: «بدو مجيد، دير شد.»
گفتم: «پس كوچه برلن چي؟»
«امروز دير شد. ميترسم به شب بيفتيم. ناراحت نشوي ها! دفعة بعد قولِ قولِ قول.» ميخنديد و قربان صدقهام ميرفت.
گفتم: «فخري، اقلاً يكبار جورابهات را جوري بكش بالا كه بدانم به خاطر من اين كار را كردهاي.»
خنديد. خنديد. و با صداي خندهاش جايي در سالهاي نوجواني و جواني من گم شد. گاهي با آهنگي كه از راديو پخش ميشد در يادم زنده ميشد و دلم را چنگ ميزد، گاهي كوچهاي مرا ياد او ميانداخت، و گاهي بيآنكه بهش فكر كرده باشم به خوابم ميآمد.
بعد از اينكه ايرج را اعدام كردند، در روزهاي نكبتي زندگي مخفي دوباره او را ديدم. گفتم: «فخري، اقلاً يكبار جورابهات را جوري بكش بالا كه بدانم به خاطر من اين كار را ميكردي.»
خنديد. خنديد و مثل آنوقتها دستش را گذاشت روي صورتم و چندبار تكان داد: «آره مجيد، چه يادت مانده؟»
«كجا بودي فخري؟ چند سالي نبودي؟» ........
-----------------------------------------------
"فریدون سه پسر داشت" از جدید ترین رمان های منتشر شده ی عباس معروفی ، نویسنده ی چیره دست و مورد علاقه ام است. البته جدید به این خاطر که در ایران چاپ نشده است و چاپ کلن است. این کتاب از تازه ترین کتاب های منشتر شده ی معروفی است که ما بین سالهای ۱۹۹۷ تا ۹۹ نوشته شده است. متنی که در بالا خواندید قسمتی از فصل آخر این کتاب است.
با سختی فراوان نسخه ی اصلی کتاب را با قیمتی نه چندان بالا تهیه کردم چراکه خواندن کتاب به صورت الکترونیکی را زیاد نمی پسندم. البته لینک دانلودش را در اینجا قرار می دهم. همچنین اگر کسی نسخه ی اصلی آن را خواست اعلام کند تا آدرس فردی را در این زمینه به او بدهم.
در کنار این کتاب دو کتاب موفق و تحسین شده ی "سمفونی مردگان" و "سال بلوا" را نیز برای خواندن پیشنهاد می کنم.
لازم به ذکر است این نویسنده از سال های میانی دهه ی قبل به دلایل گوناگون در تبعید هنری به سر می برد و ساکن آلمان است.
دانلود کتاب "فریدون سه پسر داشت"
شاد باشید