تبليغاتX
وب نوشته های احمد فتاحی

وب نوشته های احمد فتاحی

نقد می کنم هرآنچه را که قابل نقد باشد حتی خودم را !

 

۱ )  عشق چیست ؟

آیا جز نگاه کودک روستایی است که مشتاقانه می نگرد که مرغش امروز چند تخم گذاشته است ؟

و آیا چیزی جز تاریکی در شهر شلوغ و پر نور است ؟

چه تقابلی است حضور عشق پر نور و ساده  در روزمره گی !

 

 

۲ )  ای کاش زندگی فقط یک لحظه می بود تا تنها گناهمان مرگ باشد !

 

 

۳ )  کاش تخته سیاهی بودم که با هر بار مملو شدن ، پاک می شدم .

 

<< احمد فتاحی >>

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:26  توسط احمد فتاحی  | 

جالب بود وقتی در دفتر پارسالم به یک ترانه با موضوع جدایی برخوردم. ترانه ای که فضای جالبی داشت و البته بطور کامل فراموش شده بود. ترانه را بدون ویرایش در اینجا قرار می دهم.

 

   آلبوم خاطره ها

 

آلبوم ِ خاطره هامون

بی تو یه آلبوم ِ خالی ست

تو حیاط  ِ اشک و حسرت

یه نشونه از تو باقی ست

 

بوی خاک و اطلسی ها

تو بهار ِ بوسه ی نو

شد یه هدیه واسه بودن

نه برای رفتن ِ تو

 

تو همون مسافری که

با نبودش منُ لرزوند

من همون بارون ِ تلخم

که تا بارید تو رو ترسوند

 

روی طاقچه ، یادگاری

از خودت اینجا گذاشتی

توی خاک ِ اطلسی مون

عطر ِ تن پوشتو کاشتی

 

تو ندونستی که بی تو

من ِ تنها ، گیج و گنگم

تا که چشماتو نبینم

به هوای تو می افتم

 

آلبوم ِ خالی و خونه

وقتی نیستی یه بهانه ست

اطلسی و یادگاری

برای من ، بغض ِ کهنه ست . . .

 

مرداد 1386

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:30  توسط احمد فتاحی  | 

 

این ترانه را به زودی تمام کرده ام. احساس می کنم سرتاسرش از نا امیدی در یک عشق سخن می راند و پُر می شود از خود سوزی. خود سوزی عاشقانه و شاید بازی کودکانه که بسیاری را در خود می سوزاند.

پَر پَر نشو !

پَر پَر نشو کنار ِ من

من تشنه ی نبودنم

رو کن به شهر ِ آینه

با شب بیا به دیدنم

 

با خود بگو از مُردنم

بگو که احساسی نداشت

از باغ ِ بی برگی چه سود ؟

وقتی سر ِ  یاری نداشت

 

تحریر ِ این آواز ِ  بد

وقتی سپردی دل به غم

چیزی به جز حسرت نبود

سردی کشیدی از شبم

 

بی منت ، از آه و گناه

هرگز نبودی  من – شکن

در باز کن ، پرواز کن

دل از دل ِ سنگم بکن !

 

در سوگ ِ من پَر پَر نزن

از این من ِ خسته برو

در گیر و دار و هلهله

یا خلوت ِ  پیاده رو

 

با خود بگو از مُردنم

بگو که احساسی نداشت

از باغ ِ بی برگی چه سود ؟

وقتی سر ِ  یاری نداشت

 

احمد فتاحی ،  فروردین 87

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:30  توسط احمد فتاحی  |