تبليغاتX
وب نوشته های احمد فتاحی

وب نوشته های احمد فتاحی

نقد می کنم هرآنچه را که قابل نقد باشد حتی خودم را !

 

با خبر شدم خواننده ی خوش صدا و با شخصیت ، مارتیک در حال آماده سازی آلبوم جدیدش می باشد. این قضیه را به فال نیک می گیرم و امیدوارم خوانندگان بزرگی چون او و عارف بار دیگر به صحنه بازگردند هرچند که با وجود بی هنران در این عرصه جایی برای هنرمندان باقی نمانده است !
مارتیک عزیز در این آلبوم با زویا زاکاریان نیر همکاری کرده است که جای بسی خوشحالی دارد که مطمئنا این آلبوم از نظر کلام و اجرا چیزی کم نخواهد داشت.

------------------------------------------

همانطور که دوستان عزیز مطلع هستند ، دوست هنردوستمان محمدرضا کاکاوند در سایت شخصی اش کنابخانه ای الکترونیکی از آثار ادبی فاخر کشورمان تاسیس کرده است و با ایده ای بسیار جالب در پی گسترش آن است. توضیحات بیشتر را در وبلاگ شخصی اش بخوانید :

وبلاگ محمدرضا کاکاوند

سایت محمدرضا کاکاوند


با آرزوی موفقیت برای ایشان.

------------------------------------------

منو با خنده پیدا کن
در این بیزاری از هستی
و با لبخند و احساست
ببر تا عشق و سرمستی !

چه رویایی که هر لحظه ، سراسر عطرِ  ِ  تو باشه
به هر جا می رسم از تو ، حضور ِ گل هویدا شه

( احمد فتاحی )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 7:14  توسط احمد فتاحی  | 

 

این بار خلوتی کوچک با داستان ها و وبلاگ عباس معروفی نویسنده ی خوبمان :

تکه‌ای از يک داستان

گفت: «بيا دعوا کنيم.»
گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!»
دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد. چشم‌اندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لب‌های غنچه شده‌اش برد تا  ساکت بمانم.
قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.
گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»
«از خودتان بپرسيد!»
«من؟» و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند کرد، جوری که باز دلم هری ريخت.
«مرا از دعوا نترسانيد!» و بعد گفت: «اصلاً نمی‌دانم سر چی می‌خواهيم دعوا کنيم.»
گفتم: «از خودت بپرس.»
«آره، آره، آره.»
خنديدم. و او ادامه داد: «من داشتم از نرده‌ی کنار اسکله می‌پريدم. به تو گفتم نگاه کن. و تو نگاه نکردی.»
«واقعاً؟!» به فکر فرو رفتم. زن، و اينهمه احساس؟!

منبع

--------------------------------------------------

تو اگر می دانستی که چه زجری دارد

خنجر از دست عزيزان خوردن

از من خسته نمی پرسيدی

آه ، ای مرد چرا تنهايی !

( ایرج جنتی عطایی ، اسطوره ی همیشه حاضر زندگی ام )

 

عزیزان می تواند برای من همه کس باشد ، از دوست گرفته تا دشمنانی که حضورشان از صد دوست بی بخار پر رنگ تر است !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:25  توسط احمد فتاحی  | 

 

گریز آخرین کار نوشته شده ی من است. ترانه ای که بسیار دوستش می دارم و تک تک واژه هایش را همزمان با دوست عزیزم جواد محمودیان احساس می کنم.

 

به جواد محمودیان عزیز و بانوی دلتنگی هایش ، به آنها که نشکفته در حال پرپر شدن هستند...

 

گریز

 

من فراری از خودم

رانده از پناه ِ تو

با نگاهی در گریز

گم شدم از راه ِ تو

 

با دو پای ملتهب

رو به سوی غم شدم

تا فرار از عشق ِ تو

من خود ِ ماتم شدم

 

مستی و هستی  ِ من

در هراس از تو رمید

بی تو و عشقت دوید

تا به صحراها رسید

 

پُل به صحراها زدم ، گم شدم از راه ِ تو

من چه بودم ؟ بی نصیب ، از تو و نگاه ِ تو

 

اشک ِ صد سودای من

مثل ِ خون ، شُرشُر گرفت

بی نصیب از عشق ِ تو

آتش اش را گُر گرفت

 

تو کجا پنهان شدی

وقت ِ حیرانی من

مثل ِ من غمگین شدی ؟

عشق ِ پنهانی من ؟

 

تا به کی نالان شدی

چشم به راه ِ  سایه ام ؟

از کسی پُرسان شدی

تو نشان ِ خانه ام ؟

 

پُل به صحراها زدم ، گم شدم از راه ِ تو

من چه بودم ؟ بی نصیب ، از تو و نگاه ِ تو . . .

 

 

تهران -  29 / 10 / 1386

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:22  توسط احمد فتاحی  |